حكيم ابوالقاسم فردوسى

523

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

- آن سپهدار پيل افكن و نرّه شير - افتادم . رستم به دو گفت : اى پهلوان خردمند و بيدار و روشن روان و نامدار ، آرزويى از تو دارم كه به آن توانايى . اين كه به خانهء من بخرامى و جان مرا با ديدن رويت روشن سازى . و اگر چه سزاوار تو نباشد ، ليك با آنچه كه هست بكوشيم . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : اى كه يادگارى از پهلوانان گيتى هستى ، هر كه به نام آورى تو باشد ، همهء ايران زمين به دو شادكام باشند و سرپيچى از خواست او و گذشتن از سرزمين و جايگاهش شايسته نباشد . ليك هرگز در آشكار و نهان از فرمان شاه ايران سرپيچى نمىكنم . او نه به ما فرموده كه در زابل درنگ كنيم و نه با نامداران آن سرزمين جنگ بسازيم . پس تو نيز چنان كن كه از روزگار كامروا گردى و بر آن راهى برو كه شهريار فرمان مىدهد . خودت بىدرنگ بند بر پاى خود بنه و بدان كه تو را نبايد از بند شاهنشاه ، ننگى آيد . آنگاه چون تو را در بند به نزد شاه ببرم ، همهء آن گناه به دو بازگردد . آگاه باش كه من از اين كه تو را در بند آورم ، جگر خسته‌ام و كمربسته در پيش تو خواهم بود و نمىگذارم كه تا شب در بند بمانى و يا اين كه گزندى به تو رسد . پس اى پهلوان ، تو همهء اين كار را خوبى بيانگار ، زيرا كه بىگمان از شاه ، بدى سر نزند . بدان كه پس از اين كه من تاج بر سر گذاشتم ، ديگر گيتى را به دست تو مىدهم . پس اين كار ، نه در نزد دادار گناه باشد و نه از روى شاه ، تو را شرم آيد . اگر هم پس از آن بخواهى به هنگام شكوفه كردن گلستان به زابلستان بازگردى ، چندان خواسته از من خواهى يافت كه همهء سرزمينت آراسته گردد . رستم كه چنين شنيد ، گفت : اى نامدار ، پيوسته از يزدان دادگر و كامكار مىخواستم كه دلم به ديدار تو خرّم گردد و با شنيدن گفتارت شادمان شود . ما دو گردنفراز پهلوان و خردمند و بيدار دل پير و جوان هستيم . پس مىترسم كه چشم زخمى بر ما آيد و روزگار خوشى به پايان رسد و ديوى راه بيابد و از براى تاج و تخت ، دلت را به كژّى ببَرد . اينك اگر تو كه بزرگ و سپهبد و شير سرافراز و دلاورى با شادى به خانهء من نيآيى و در اين سرزمين مهمان من نباشى ، براى من ننگى باشد كه